جناب مولوی نقل کرد که:برادرم محمد اسحاق در بچگی مسلول شد
و از درمان ناامید گردیدیم.پدرم او را به کربلا برد و در حرم حضرت ابوالفضل(ع) او را به ضریح مقّدس بست و از ان بزگوار خواست که از خداوند شفا یا مرگ او را بخواهد.بچه را بست و خود در رواق مشغول نماز شد.هنگامی که نزد بچه برگشت،گفت:بابا گرسنه ام.به صورتش نگاه کرد دید رخسارش تغییر کرده وشفا یافته است،او را بیرون اورد و فردای ان روز انار خواست و هشت دانه انار و یک قرص نان بزرگ خورد و اصلا از ان مرض خبری نشد و اکنون ساکن نجف و در حضرت حمزه مشغول خبّازی است.
بنده در سفری که برای زیارت حضرت حمزهمشرّف شدم و به اتفاق جناب مولوی، محمد اسحاق مزبور را ملاقات کردم و اثار ورع و صلاح وسداد از او اشکار بودم.(1)
............................................................................................................................1-داستان های شگفت شهید دستغیب،ص93.