صبح عاشورا، پس از نماز صبح، در اردوگاه امام آمادگى زیادى براى جانبازى و ایثار جان به چشم مىخورد. حسین بن على(ع) نیروهاى خود را آرایش نظامى داد; حبیب بن مظاهر را فرمانده جناح چپ نیروهاى خویش ساخت و زهیر را به جناح راست گماشت.
نیروهاى امام گرچه اندک بودند، ولى یک دنیا عظمت و شجاعت و ایمان را با خود به همراه داشتند. حبیب بن مظاهر از برجستهترین اصحاب امام بود. در حملههاى انفرادى، هر کس در میدان او را صدا مىزد، بسرعت درخواست او را اجابت مىکرد و رویاروى حریف مىایستاد. از جمله یک بار، «سالم» غلام زیاد، و «یسار» غلام عبیدالله براى جنگ به میدان آمدند و مبارز طلبیدند.
یسار با غرور و تکبر پا به میدان نهاد و اعلام کرد که تنها باید یکى از چند نفر: حبیب، زهیر و یا بریر (از سرداران سپاهامام) به مبارزه با من بیایند. حبیب و بریر بسرعت ازجابرخاستند، ولى امام حسین به آنان اجازه نفرمود و «عبدالله بن عمیر» را که داوطلب بعدى بود، به جنگ آن دو فرستاد. عبدالله هم هر دو عنصر ناپاک را به هلاکت رساند. (32)
حبیب در همه صحنهها حضور داشت و در دفاع از امام و تقویت جبهه او، با شمشیر و زبان و خطابه و هر کارى که از او ساخته رسالتخود را بود انجام مىداد.
در همان صبح عاشورا که امام حسین براى ارشاد دشمنواتمام حجتبر آنان، آن خطابه پرشور و بیدارگرش رابیانفرمود: «نسب مرا در نظر بگیرید و بنگرید که آیا کشتنمنبه صلاح شماست؟ آیا من پسر دختر پیامبرتان نیستم؟...»
شمر سخن آن حضرت را قطع کرد و گفت: «او (امام) خدا را بر یک حرف (بطور سطحى و ظاهرى) پرستش مىکند (33) ، اگر بدانم که او چه مىگوید»غیرت دینى حبیب بن مظاهر نگذاشت که او تماشا گرهتاکى و اهانتشمر باشد در پاسخ او گفت:
«به خدا قسم! مىبینم که تو خدا را بر هفتادحرف مىپرستى (کنایه از انحراف شدید شمر و ساختگى بودن تدین او) من هم شاهدم که در گفتهات (که حرف حسین را نمىفهمى) راست مىگویى... خداوند بر قلب تو مهر زده و از درک حقیقت محرومى...» (34)
بدین ترتیب شمر منکوب شد و امام همچنان به سخنان خود ادامه داد.
جنگ تن به تن شروع شده بود; یاران فداکار امام، در آن مقطع تاریخى، یکایک به جهاد مىپرداختند و پس از مبارزاتى به شهادت مىرسیدند.
مسلم بن عوسجه (از دوستان دیرین حبیب) وقتى به میدان رفت و در آخرین لحظهها بر زمین افتاد، در خون خود مىغلطید که هم حسین بن على و هم حبیب بن مظاهر بر بالین او حاضر شده بودند. هنوز رمقى در تن مسلم بود که حبیب به او گفت:
مسلم! برایم مرگ تو سخت وناگوار است! تو را به بهشت مژده مىدهم.
مسلم با صداى ضعیفى گفت: خداوند تو را مژده بهشت دهد!
آنگاه حبیب افزود:
مسلم! اگر بعد از تو کشته نمىشدم، دوست داشتم که تمام وصیتهایت را به من بگویى، چرا که تو هم در قرابت و هم در دین بر گردن من حق دارى.
مسلم بن عوسجه که با زحمتسعى مى کرد سخن بگوید، گفت: تو را وصیت مىکنم به این مرد (امام حسین)، تا دم مرگ با او باش و در رکابش بمیر!
حبیب گفت:به خداى کعبه سوگند که چنین خواهم کرد (35) ، و چشمان مسلم بن عوسجه براى همیشه بسته شد.
این وفادارى خالصانه این دو دوست نسبتبه امام بود که آنان را در زمره برترین شهداى کربلا قرار داد; یاد هر دو گرامى باد.
ظهر عاشورا، امام حسین(ع) براى بر پاداشتن آخرین نماز، مهلتى خواست. «حصین بن تمیم» - که از نیروهاى خبیث دشمن بود فریاد زد: حسین! نماز تو که قبول نیست!
حبیب بن مظاهر از این اهانت لئیمانه خشمگین شد و درپاسخ آن مرد گفت: خیال کردهاى که نماز خاندان پیامبر قبول نیست، ولى نماز تو قبول است، اى الاغ! سپس به یکدیگر حمله کردند; حبیب بن مظاهر با شمشیر بر سر اسب حصین بنتمیم زد، اسب بر زمین افتاد و سوارش را هم بر زمین کوبید. بلافاصله دوستانش شتافتند و اور ا از چنگ حبیب بن مظاهر خلاص کردند، و حبیب خطاب به آنان چنین گفت:
اى بدترین قوم از نظر نام و نیرو، سوگند مىخورم که اگر ما به اندازه شما یا جزئى از شما بودیم، از بیم شمشیرهاى ما فرار مىکردید و دشت را رها مىساختید. (36)
آخرین لحظههاى فداکارى حبیب بن مظاهر فرا رسید. آن مجاهد پیر و سالخورده که خون در رگهایش هنوز جوان بود، با شمشیرى آخته به آنان حمله کرد و با چنان شور و حماسهاى پیش تاخت که عرصه کارزار را به تلاطم در آورد. او در حالى که به میان سپاه دشمن نفوذ کرده بود و آنان را از دم تیغ مىگذراند، این گونه رجز مىخواند:
«من، حبیب، پسر مظاهرم و زمانى که آتش جنگ برافروخته شود، یکه سوار میدان جنگم. شما گرچه ازنظر نیرو و نفر از ما بیشترید، لیکن ما از شما مقاومترو وفادارتریم; حجت و دلیل ما برتر، ومنطق ماآشکارتر است و ازشما پرهیزکارتر و استوارتریم.» (37)
حبیب بن مظاهر با آن کهنسالى، شمشیر مىزد و دشمنان را مىکشت. حدود 62 نفر از یزیدیان را به خاک افکند و همچنان دلاورانه مىجنگید، تا اینکه شمشیرى بر فرق او اصابت کرد و یکى هم با سرنیزه به او حمله کرد و حبیب بر زمین افتاد. حصین بن تمیم که چند لحظه قبل با خفت و خوارى از چنگ حبیب گریخته بود، به تلافى آن شکست و بىآبرویى به حبیب حمله کرد و حبیب بن مظاهر را که مىخواست دوباره براى جنگ برخیزد، با ضربهاى بر سرش، دوباره به زمین افکند.
موهاى سفید صورتش از خون رنگین شد. دستها را بالا آورد که خون را از برابر دیدگانش پاک کند و بهتر بتواند صحنه نبرد را و دوست و دشمن را باز شناسد، که نیزهاى او را از پاى افکند و بر خاک افتاد.
رمقى در تن داشت و خرسند بود که «جان» خویش را در راه حق مىدهد و «خون» خود را در پاى نهال حقیقت و دین نثار مىکند.
«بدیل بن صریم» که اولین ضربه کارى را بر حبیب وارد کرده بود، پیاده شد و خود را به حبیب رساند و با عجله، سر مطهر این شهید بزرگ را از تن جدا کرد (38) .
داغ این شهید، بر یاران حسین(ع) بسیار گران بود; حسین بن على خود را به بالین او رساند، تا شهادتش را - که معراج جان به آستان جانان بود - تبریک گوید.
شهادت حبیب بن مظاهر، چنان در حسین بن على(ع) اثر گذاشته بود که در شهادتش فرمود:«پاداش خود و یاران حامى خود را از خداى تعالى انتظار مىبرم.» (39)
درود خدا و رسول بر حبیب بن مظاهر اسدى.
(پایان)