عشق وقتى در سرافتد، پیر و برنایى ندارد مستیى کز عشق خیزد، هیچ صهبایى ندارد مىرود رو سوى شب تا با تمام شب پرستان در ستیزد موسپیدى کز عطش نایى ندارد عشق مولا مىتراود از تمام جسم و جانش جز وفا بر قامتخود نیز شولایى ندارد (18)
امام حسین(ع) از مکه عازم کوفه بود. «کاروان شهادت»مىبایست مجمعى از زبدهترین انسانهاى فداکار وخالص باشد که هیچ انگیزهاى جز خدا و نصرت دین او درسرنداشته باشند. چنین کاروانى از مکه به کربلا مىرفت وحیف بود که حبیب بن مظاهر در این قافله نور نباشد. هر چند همه کسانى هم که از مکه همراه امام شدند، تا کربلا نماندند، زیرا با انگیزههاى دیگرى آمده بودند، نه براى شهادت.
«بسا کسند از این همرهان «آرى» گوى که دل به وسوسه راه دیگرى دارند بسا کسند که جایى موافقان رهند که خود نه جاى هماهنگى است و همراهى است بدین سبب، نخستباید آیین همرهى دانست.
ابا عبدالله الحسین هنگام حرکتبه کوفه، طى نامهاى براى حبیب بن مظاهر نوشت:
از حسین بن على بن ابى طالب، به دانشمند فقیه، حبیب بن مظاهر:
اما بعد،اى حبیب! تو خویشاوندى و نزدیکى ما را بهرسول خدا(ص) مىدانى و ما را بهتر از هرکس مىشناسى; تو که صاحب اخلاق نیکو و غیرت مىباشى، پس در فدا کردن جان در راه ما دریغ مکن، تاجدم رسول الله(ص) پاداش آن را در قیامتبه تو عطاکند.» (19)
هماى سعادتى بود که بر سر حبیب نشست و پیک افتخارىبود که در خانه او را زد: مژده و بشارتتباد اى حبیب بر بهشتخدا، که پاداش جهاد و شهادت در راه اوست.
حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، این دو یار همراهودو شجاع همرزم، خبر نزدیک شدن کاروان امامحسین رابهکوفه شنیدند. از سویى خاطرهایشان ازبىفایى و سستعهدى مردم کوفه آزرده و رنجور بود، ازسوى دیگرشوق دیدار حسین بن على، آتشى در دل شیفتهآنان بر پا کرد، تصمیم گرفتند که خود را به امام برسانند.
امام قبل از آنکه به کوفه برسد، در سرزمین کربلا محاصرهشد. ماموران «ابن زیاد» هم براى جلوگیرى از پیوستن کوفیان وفادار به حسین به کاروان او شب و روز راههاى ورود و خروج کوفه را در کنترل داشتند; ولى این دو پیرمرد جواندل و آگاه و وفادار، مصمم بودند که به هر قیمتى شده خود را به حسین بن على برسانند و او را یارى کنند. آنانشبها راه مىرفتند وروز استراحت مىکردند، تا اینکه سرانجام در هفتم محرم، در کربلا به کاروان آن حضرت پیوستند (20) و چشم در چشم و چهره امام انداختند و نگاهشان زبان دلشان بود و قلبشان در محبتحسین و به عشق شهادت مىتپید.
حبیب بن مظاهر وقتى به حضور امام رسید، آنچه که دید،عبارت بود از یارانى اندک و دشمنانى بسیار! به امام عرض کرد: در این نزدیکى قبیلهاى از «بنى اسد» هستند،اگر اجازه مىدهید پیش آنان بروم و آنان را به یارى شما فرا بخوانم، شاید خداوند هدایتشان کند و مایه دفاع از شما گردند.
حسین بن على هم اجازه داد. حبیب با شتاب خود را به آنان رساند و در جلسه و انجمن آنان شرکت کرد و ضمن موعظه و ارشاد،در سخنانش گفت:
برایتان هدیه نیکى آوردهام، بهترین چیزى که رهبر قومى براى آنان مىآورد. اینک این حسین بن على، فرزند امیرالمؤمنین و فاطمه زهراست که درکنار و نزدیک شمافرود آمده است و همراهش جمعى از مؤمنانند . درحالى که دشمنانش او را محاصره کردهاند تا به قتلشبرسانند. آمدهام تا شما را به دفاع از او و حفظحرمت پیامبر درباره وى دعوت کنم; به خداوندسوگند! اگر یارىاش کنید، پروردگار، شرافت دنیا و آخرت را به شما خواهد داد.من این کرامت را از این جهت مخصوص شما قرار دادم که شما قوم من هستید و از نزدیکترین بستگان من به حساب مىآید.
یکى از آنان به نام «عبدالله بن بشیر» برخاست و گفت:
اى حبیب! خداوند تلاشت را پاداش دهد! براى ما افتخارى آوردى که یک انسان به عزیزترین کسانش مىدهد؟ من اولین کسى هستم که دعوت تو را لبیک مىگویم... .
دیگران هم به پا خاستند و سخنانى چون او بر زبان آوردندو براى پیوستن به حسین و یارى او اعلام آمادگى نمودند. شمار این افراد به هفتاد یا نود نفر مىرسید وتصمیمگرفتند به سوى کربلا عزیمت کنند; اما جاسوسخیانتکارى از وابستگان عمرسعد در میانشان بود کهبه عمرسعد گزارش داد. عمرسعد هم عنصر خشن بیرحمى چون «ازرق» رابا پانصد اسب سوار به سوى آنانگسیل کرد. ماموران، همان شب به آنان رسیدند و مانعحرکتشان شدند. ازرق به اتفاق همراهانش با مرداناسدى درگیر جنگ شد و فریادهاى حبیببن مظاهر هم که از آنان مىخواست از سر راهشان کنار روند، به جایى نرسید.
وقتى آن گروه از بنى اسد دیدند که با جمعیت اندکشان یاراى مقابله و ایستادگى در برابر انبوه سواران دشمن را ندارند. ناگزیر در تاریکى شبانه به خانههاى خویش برگشتند.
حبیب بن مظاهر، نزد حسین(ع) برگشت و ماجرا را به آن حضرت خبر داد. حضرت فرمود: «وماتشاؤون الا ان یشاء الله، ولاحول ولاقوة الا بالله (21) ; هر چه که خدا خواهد، همان شود، و نیرویى جز قوت پروردگار نیست.»
گرچه در آن لحظه طایفه بنى اسد نتوانستند به یارى امام بشتابند، ولى در این نیت وبا آن اخلاص و آمادگى، هوادار اهل یتبودند، و همانها بودند که پس از پایان ماجراى عاشورا و به اسارت رفتن اهل بیت، به سرزمین خونین کربلا آمدند، تا آن جنازههاى مطهر را به خاک بسپارند. امام سجاد(ع) هم به صورت یک نقابدار جوان، براى راهنمایى آنان در شناسایى و دفن پیکر شهدا، به آن محل آمد.